سلام....سلامی به وسعت همه دلتنگی ها
اونقدر سلام که آبی آسمون خجالت بکشه از دلِ تنگ زمین

دوستت دارم بی آن که بخواهم ات .
سال گشته گی ست این
که به خود در پیچی ابروار
بغری بی آن که بباری
سال گشته گی ست این
که بخواهی اش
بی این که بیفشاری اش
سال گشته گی ست این
خواستن اش
تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتا
نهایت عاشقی ست این
آن وعده دیدار در فراسوی پیکرها
(احمد شاملو)
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
(فروغ فرحزاد)
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود
(حافظ)

من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
بده دستات رو به دستم تا با هم کلبه بسازيم
کلبه اي پر از من و تو از من و تو ما بسازيم
دور بشيم از همه مردم واسه درد هم بميريم
با ستاره ها بخوابيم با ترانه جون بگيريم
تو باشي باباي گلها من باشم مادر بارون
من واسه تو واسه من کلبه اي ميخوام
که تو باغچش پر باشه از ياسمن
حياطشم سر تاسرش باشه چمن
فقط واسه تو فقط واسه من ...
تو کلبمون خدا باشه
خوشبختيمون قدر تموم آسمون
صاف و بي انتها باشه

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشُدم به دریا چون تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روزه ترک گفتم
چه مراد ماند از آن پس که میسرم نیامد؟
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
بجهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد.
(مولوی)
