
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد ،
از لبان تو شنید :
" زندگی رویا نیست
" زندگی زیبایی ست
" می توان ، بر درخت تهی از بار زدن پیوندی
" می توان در دل این مزرعه ی زرد و تهی بذری ریخت
" می توان ، از میان فاصله ها را برداشت
"دل من با دل تو ، هر دو بیزار از این فاصله هاست .
قصه ی شیرینی ست ،
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو ، تا به آرامش دل ،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
در میان من و تو فاصله هاست،
گاه می اندیشم ، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا ، زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا ، باوجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست
می توانی تو به من ، زندگانی بخشی
یا بگیری از من ، آنچه را می بخشی
امروز سلام نکردم!
ولی آرزو میکنم خدا هیچ وقت تنهاتون نذاره
سیب سرخی را به من بخشید و رفت
ساقه ی سبز دلم را چید و رفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
سلام به خورشیدی که تو کلبه من همیشه هست.
سلام ... خوبین؟
دیرگاهیست که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد , فقط سهم من است
بازهم قسمت غمها شده ام
دگر آیینه زمن بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بوده ام
همدم سردی یخ ها شده ام

تو که نیستی تا ببینی من و این دل شکسته
تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته
تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته
یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته
تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین
یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین
تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی
فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی
تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم
تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم
تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن
واسه ی نبودن تو هموشون معنی دردن
سلام رفقا
خوبین
خیلی دلم گرفته
خیلی خسته ام از خیلی ها
به که گويم که تو منزلگه چشمان مني به که گويم تو نوازشگر دستان مني
به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني
گر چه پاييز نشد همدمو همسايه ي من به که گويم که تو باران زمستان مني
همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند به که گويم که تو عمريست که مهمان مني
گر چه خورشيد، سفر کرده ز کاشانه ي ما به که گويم که تو عمري مه تابان منی
سلام اي غروب غريبانه ي دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظه هاي جدايي
خداحافظ اي شعرشبهاي روشن خداحافظ اي شعرشبهاي روشن
خداحافظ اي قصه ي عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دلهاي خسته
تو را مي سپارم به ميناي مهتاب تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم اگر شب شکسته ... تو را مي سپارم به روياي فردا
به شب مي سپارم تورا تا نسوزد
به دل مي سپارم تورا تا نميرد
اگر چشمه ي وا ژه ازغم نخشکد اگر روزگار اين صدا را نگيرد خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم خداحافظ اي نوبهار هميشه
این ۲ تا مطب رو یکی از دوستای خوبم برام فرستاد من دوست داشتم بزارم تو وبلاگ
امیدوارم شما هم مثل من با این شعرای زیبا حال کنید
پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است .
به زمین میزنی و میشكنی، عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد، در دلی ، آتش جاویدی را
دیدمت ، وای چه دیداری وای، این چه دیدار دلازاری بود
بیگمان برده ای از یاد آن عهد را، كه مرا با تو سرو كاری بود
دیدمت؛ وای چه دیداری وای، نه نگاهی ، نه لب پرنوشی
نه شرار نفس پر هوسی، نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است كه در دل دارم، من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت ، باز هم كوشش باطل دارم
باز لبهای عطش كرده من، لب سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی ، قصه عشق ترا می گوید
بخت اگر از تو جدایم كرده، می گشایم گره از بخت، چه باك
ترسم این عشق سرانجام مرا، بكشد تا به سر پرده خاك
خلوت خالی و خاموش مرا،تو پر از خاطره كردی ؛ ای مرد
شعر من شعله احساس من است، تو مرا شاعره كردی ؛ ای مرد
آتش عشق به چشمت یك دم، جلوه ئی كرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید، نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود كه مرد، لب جانبخش ترا بوسیدن
بوسه جان داد بروی لب من، دیدمت ؛ لیك دریغ از دیدن
سینه ای ؛ تا كه بر آن سر بنهم، دامنی تا كه بر آن ریزم اشك
آه ؛ ای آنكه غم عشقت نیست، می برم بر تو و قلبت رشك
به زمین می زنی و می شكنی، عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد، در دلی ؛ آتش جاویدی را
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست ..... تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدور هرعياش نيست.................غم کشيدن صنعت نقاش نيست
شبي غمگين
دلي تنها
لبي خاموش
نه شعري بر لبانم بود
نه نامي بر زبانم بود
در چشم خيره بر ره سينه پر اندوه
باميدي كه نوميديش پايان بود
سياهي هاي ره را بر نگاه خويش مي بستم
و از بيراهه ها راه نجات خويش مي جستم
نه كس با من
نه من با كس
سر ياري
نه مهتابي
نه دلداري
و من تنهاي تنها دور از هر آشنا بودم
سرودي تلخ را بر سنگ لبها سخت مي سودم
نواي ناشناسي نام من را زير دندانهاي خود بشكست
و شعر ناتمامي خواند
بيا با من
از آن شب در تمام شهر مي گويند
...
او با تو ؟
ولي من خوب مي دانم .......
من شكستم آري
تو شكستم دادي باده رنگ و ريا را
تو به دستم دادي
من غريبم آري تو غريبم كردي
بي خبر از ايينه ها
پر فريبم كردي
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي
تو مرا سوزاندي
تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي
من شكستم آري تو شكستم دادي
تو مرا از بودن
تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها
ترساندي
تو مرا از فردا
تو مرا از دريا
تو مرا ترساندي
من اسيرم آري
تو اسيرم كردي
بي خبر از باران
تو كويرم كردي
از شراب دوري
تو چه سيرم كردي
من شكستم آري . . .
قصه ي مرگمو غزل سكوتمو ترانه كن
منو ببخش به بي كسي يه قهر عاشقانه كن
تو نازنيني اما من تو عاشقي نابلدم
نشد به درياي دلت يه قطره عشق هديه بدم
برو كه دست جاده ها به همرات قلب منو قربوني كن زير پات
تو شعله ي غمم نسوز برو منو تنها بذار
بي كسي همدم منه خوشبختي ميشه با تو يار
لحظه ي مردنم بيا مرگ منو ترانه كن
برات وصيت ميكنم زندگي عاشقانه كن
برو عزيزم كه خدا به همرات خون دل منو بريز زير پات . . .
و تو مي روي وچشمان من سوار بر بالهاي نگاه پنجره با تو پرواز مي كند
و تو چون پريزاد خوابهاي طلا يي از آغوش چشمانم دور مي شوي
دور و دور و دور تا محو مي گردي.
و ديگر نمي بيني كه چشمان من درقعر واژه اي مي شكند كه معنايش به وسعت زندگيست . . .
مطمئنی با تو نیستم
هيچ کس با من در اين دنيا نبود
هيچ کس مانند من تنها نبود
هيچ کس دردي ز دردم بر نداشت
بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت
هيچ کس فکر مرا باور نکرد
خطي از شعري مرا از بر نکرد
هيچ کس معناي آزادي نگفت
در وجودم رد پايش را نجست
هيچ کس آن يار دلخواهم نشد
هيچ کس دمساز و همراهم نشد
هيچ کس جز من چنين مجنون نبود
در کلاس عاشقي دلخون نبود
